![]() |
![]() |
|
| غزال عشق |
|
نه ..........تنهات نزاره....چرا تنها بزاره....... خدا کنه همیشه با هم خوش باشین......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:39 توسط رضا |
|
|
آنكه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت؛ آرزو دارم كه در تنهاترين تنهاييش تنهاكسش تنهاي تنهايش گذارد
گاهي وقتها چه ساده عروسك ميشويم ... ....................... پی نوشت: بدان که از دیده نرفته ای که از دل بروی............... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:18 توسط رضا |
|
|
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي تا من بر سکوت نگاه تو رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد اي کاش مي دانستي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي و سال ها برايش گريسته اي اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم دوستم مي داشتي همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم و مرا از اين عذاب رها مي کردي اي کاش تمام اينها را مي دانستي |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:7 توسط رضا |
|
|
اين روزا دلم زود به زود سراغتو ميگيره
اين روزا كه هواي آسمون شهرمون مث دلم ابري شده،بهونه هاي جورباجور واسه گريه كردنم نميخوام کافیه برم كنار پنجره و به آسمون خيره بشم ... نميدونم با خودم چه كار كنم همش دلم ميخواد با يكي حرف بزنم دلم ميخواد واسه يكي اشك بريزم و داد بزنم دلم ميخواد يكي رو پيدا كنم و باهاش از غم و غصه هام بگم وقتي با يكي حرف ميزنم،خيلي سعي ميكنم از گذشته هام چيزي نگم و همه ي اون روزها رو پيش خودم نگه دارم و تو صندوقچه ي دلم به فراموشي بسپرم!!! ميخوام بعد از تو،فقط با يادت زندگي كنم نميخوام تو دنياي من،غير از تو كس ديگه اي بياد ... نميخوام از چيزهاي بگم كه دوست نداري بشنوي ولي اگه براي تو نگم،پس حرٿمو كجا بزنم من امروز روزه تولده دوبارمه بگم واسه چي؟؟؟ ديشب،سر يه دوراهي بودم يه راهش رفتن و فرار كردن از غم و غصه ها يه راهش موندنو تحمل كردن يكي همش ميگه:هي پسر!!!يه لحظه همش درد داره و بعدشم خلاص،يه لحظه تموم دردها به سراغت ميان و بعدش ديگه راحت ميشي،بعدش همه ي دردهارو به فراموشيه ابدي ميسپاري،ديگه نيستي تا ببيني آدمها چه قد باهم ديگه سنگ شدن،بعدش نيستي تا ببيني آدمها واسه هم فقط دروغ ميگن تا به هم برسن،ديگه نيستي تا ببيني آدمها "عشق" رو بازيچه ي دستشون كردن و ... ولي يكي ديگه همش داد ميزد:نه نه نه!!! تو آدمي و بايد تحمل داشته باشي،تو نبايد شونه خالي كني،"خدا!!!" داره تورو امتحان ميكنه وقتي حرف خدارو مياره ناخدا مث ديوونه ها خندم ميگيره...،بعد از چند لحظه يه سكوت وحشتناك اطاقم و تسخير ميكنه و بازهم گريه ميشه همبستر من تو رختخواب دراز ميكشم و لحافو ميكشم رو سرم تا مبادا كسي از راز من پي ببره بر ميگردم بهش ميگم:خدا!!! مگه خدا هم هست؟؟؟ اگه هست پس چرا منو نجاتم نميده؟ اگه هست چرا اين بازي رو تمومش نميكنه؟ اگه هست چرا چيزي به من نميگه؟ و ... هزاران علامت سوال ديگه اي كه مث خودم آواره و پريشونن!!! برميگرده يه حرفي ميزنه ميگه:هي پسر!دنيا واسه آدمهاي خوب جهنمه،واسه آدمهاي بد بهشت اين حرفو زدو رفت تا صبح داشتم حرفشو واسه خودم تكرار ميكردم "دنيا واسه آدمهاي خوب جهنمه،واسه آدمهاي بد بهشت" "دنيا واسه آدمهاي خوب جهنمه،واسه آدمهاي بد بهشت" "دنيا واسه آدمهاي خوب جهنمه،واسه آدمهاي بد بهشت" و ... آره عزيز ار دست رفته من امروز روز دوباره به دنيا اومدنمه ولي يه چيزي بهت ميگم و نامه رو تموم ميكنم آيا بازهم من "ماندن" رو به رفتن ترجيح ميدم؟؟؟ آيا بازهم من تحمل كردن رو به رهايي ترجيح ميدم؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:59 توسط رضا |
|
|
شاید همین هم کافی است : من , تو , تو , من , ما , ما شدیم
هر چند در این پیوند تلخ ما باز هم تنــــهــا شدیم
اینجا همه نا آشـــــــنــا , اینجا همه نا محرمند
اصلا چه طوری من و تو قاطی آدمها شدیم؟
قصـٌه چه قدر ساده بود : من , تو و رویایی عجیب
اما من و تو ساده تر , تسلیم یک رویا شدیم
دیروز را اِی......بی خیال , امروز هم تکراری است
تنها برای دلخوشی قربانـــــی فردا شدیم
اینجا برای دیگران ما مبهمیم و ناشناس
باید کمی هم چشم بست , آن وقت ما معنا شدیم
آن وقت دیگر , دیگران , با ما چه فرقی می کند
آن وقت ما هم دلخوشیم : در تیرگی بینا شدیم
پ . ن : صرفا برای این که ....ای ... ما هم هنوز آدمیم
باشد ...قبول...بی کسیم اما هنوز با همیم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:21 توسط رضا |
|
|
من مهربان ندارم نا مهربان من کو؟؟؟
هر وقت که فکر کردی دیگه کسی دیگه دستت نداره بدون هنوز کسی هست که به فکرته من منتظرت خواهم ماند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:39 توسط رضا |
|
|
اون روزها که تنها بودی
گم شده دریا بودی قایق تو شکسته بود تنت نحیف و خسته بود فانوس دریایی ات شدم عشق اهورایی ات شدم گذشتم از هر هوسی تا تو به مقصد برسی
ام بجاش تو بد شدی از من و عشقم رد شدی به من یه پشت پا زدی تهمت ناروا زدی تهمت ناروا زدی
اون روزها که تو جنگلها ترسیده بودی بیصدا بین درختهای بزرگ میون گله گله گرگ گذشتم از جون خودم طعمه دشمنات شدم با تیکه پاره های من روزهای تو ساخته شدن
اما به جاش تو بد شدی ار منو عشقم رد شدی به من یه پشت پا زدی تهمت ناروا زدی تهمت ناروا زدی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:37 توسط رضا |
|
|
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش
می برم.تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه ی عشق زین همه خواهش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم ز تو.ای جلوه ی امید محال می برم زنده بگورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد.می رقصد اشک آه . بگذار که بگریزم من از تو.ای چشمه ی جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی اه شدم.صد افسوس که لبم باز بر ان لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست می روم.خنده به لب.خونین دل می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:36 توسط رضا |
|
|
می کنم در آینه نظاره امروز آینه هم حال دیگه ای داره تصویر توی آینه لبخند به لب نداره غم..... از اون دوتا چشاش می باره انگار از تموم دنیا گله داره اما... نصویر توی آینه به من می گه دوباره شروع شد روزی دیگه که معنایی نداره خوب که نگاه میکنم میبینم... دل من هم غصه داره ابر چشا من هم انگار میخواد بباره گناه من چی بوده؟ تولدی دوباره؟ این که جزا نداره ترک وفا نداره چارچوب زندگیم دیگه تنگه و تاره تصویر توی آینه انگا حالی نداره می بنده چشماشو تا ابر چشاش نباره حالا آینه قلبم ر از گرد و غباره دلم بجز تحمل دیگه چاره نداره اون میزبان غباره باید یکریز بباره باید یکریز بباره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:34 توسط رضا |
|
|
سلام غزالکم... چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو نمیدونم.... نمی دانم شاید امید داشتم روزی اینا رو بخونی خیلی چیزا بود که می خواستم بهت بگم اما خوب روم نمی شد شاید....
شاید هم میترسدم از دست بدمت
می خوام یه داستان برات بگم....
یکی بود یکی نبود...زیر گنبد کبود یکی مثل من عاشق یکی مثل تو بود یه روزی روزگاری یه پسره بود تک وتنها پسره از تنهایی دلش گرفته بود ناراحت بود غصه می خورد فرشته ی کوچولوی مهربون به دادش رسید... پسره عاشق فرشته شد... اما فرشته که شاید منتظر شاهزاده ای با اسب سفید بوده...علاقه ای به پسره نداشت و فقط قبول کرد خواهر پسره بشه پسره هم که نمی خواست اون فرشته رو از دست بده قبول کرد داداشی فرشته بشه . اون دوتا شدن یه خواهر بردار فرشته هیچ وقط نفهمید که پسره نمی خواست برای اون فقط یه داداشی باشه. پسره فرشته رو دوست داشت ...خیلی اما اون فرشته................................ تا اینکه یه روز پسره دلشو میزنه به دریا با خودش می گه تا کی خودمو گول بزنم... به فرشته می گه دوستت دارم و این دوست داشتن من از رابطه ی خواهر برداری ما بالا تر و مقدس تره...اما فرشته اینو نفهمید ...شاید هم فهمید اما شاید با خودش گفت بهتره منتظر شاهزاده ای با اسب سفید باشم... اون فرشته بالاشو باز کرد و از پسره دور شد پسره موندو تنهایی یه روز وقتی پسره تو اتاقش نشسته بود ...تنهایی اومد و از کنار پسره رد شد رفت تو حیاط کنار حوض که رفت بیچاره تنهایی مُرد...دلم واسه تنهایی سوخت آخه خیلی تنها مُرد... تنهایی هم پسره رو تنها گذاشت دگه پسره هیچ کس رو نداشت. تنهای تنها......... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 15:49 توسط رضا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1385 فروردین 1385 بهمن 1384 |
|
RSS
|